تبليغاتX
شکیب
این ها یادگارهای نزول عشق اند بر دل بی شکیب من

 

 

کاش می شد غزلی از تو بگویم

حیف! نیما نگذاشت

کاش می شد بنشینم

تن در آن آینه ساران نگاه تو بشویم

کمی از عشق بگویم

حیف! دنیا نگذاشت

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:19  توسط علی محمدی  

 

 

چوبخطّم پر شده دیگر قراری نیست نیست

جز نگاه آخر او یادگاری نیست نیست

 

در انارستان بختم گشتم امّا ای دریغ!

یک انار سرخ هم بر شاخساری نیست نیست

 

باز هم پای پیاده راه را گز می کنم

در بیابان های دلتنگی سواری نیست نیست

 

در قمار عشق٬ من٬ جان و دلم را باختم

مثل این که از غمش راه فراری نیست نیست

 

عاقبت یخ بست دل در سردسیر روزگار

این زمستان غریبی را بهاری نیست نیست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 17:3  توسط علی محمدی  

 

 

با سعید ملک نیا  

هدیه به فاضل نظری

 

لب ها برای بوسه زدن آفریده شد

دل ها برای ثبت حقایق جَریده شد

 

قلبی سفالی از روی دستان بیدلی

سُر خورد و کاسه ی دگری لب پریده شد

 

آهو که چشم های مرا خیره کرده بود

از ترس دام مکر و هوس ها رمیده شد

 

« آن باوفا کبوتر جَلدی که پر کشید »

در سرخ و زرد جام شفق آرمیده شد

 

آن « سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود »

با آهو و کبوتر ما هم عقیده شد

 

آن قرص نقره ای و طلایی ماه هم

وقتی شنید قصّه ی ما را خمیده شد

 

ما را برای خلق غزل آفریده اند

کی می توان به نام تغزّل قصیده شد؟

 

آن باوفا کبوتر جلدی که پرکشید : فاضل نظری

آن سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود : فاضل نظری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:35  توسط علی محمدی  

 

 

برای دیدن تو انتظار کافی نیست؟

و نقض این همه قول و قرار کافی نیست؟

 

انار قلب من از شور عشق لبریز است

نگو برای غمت این انار کافی نیست

 

و عشق در دل من مثل آسمان جاری است

از این حقیقت آبی فرار کافی نیست؟

 

هنوز مزرعه ی جان من عطش دارد

« ببار ابر بهاری! ببار! کافی نیست »

 

نی وجود مرا با لبت نوازش کن

که التیام غمم را سه تار کافی نیست

 

ببار ابر بهاری! ببار! کافی نیست : فاضل نظری 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 5:59  توسط علی محمدی  

 

 

 

دیده ی عاشق به انتظار گره خورد

عاقبت عشق با قرار گره خورد

 

چشمه ی جوشان اشک از غم دیدار

در خم محراب زلف یار گره خورد

 

دست نیازی است موج٬ کز دل دریا

در طلب وصل با کنار گره خورد

 

سوخت و خاکستری به باد از او ماند

گردن حلّاج هم به دار گره خورد

 

جاده پر از خون سرخ دلشدگان است

آخر این قصّه ناگوار گره خورد

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 3:0  توسط علی محمدی  

 

 

فوّاره ی عقل را بگو بنشیند ...

 

روی دیوار دلم عکس تو قاب است هنوز!

به روی پیرهنم عطر گلاب است هنوز!

 

لحظه ی بوسه به چشمان تو کی می آید؟

لب من زنده به این لحظه ی ناب است هنوز!

 

خواستم سر به فلک برده و فوّاره شوم

دیدم این آب زمین گیر سراب است هنوز!

 

درد تنهایی من را چه کسی می فهمد؟

داروی این دل بیمار شراب است هنوز!

 

پرسشی داشت نگاهت ز نگاهم آن شب

حلّ این مسأله را عشق٬ جواب است هنوز!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:33  توسط علی محمدی  

 

 

بعضی به روی آینه ها سنگ می زنند

بعضی دگر به آینه ها رنگ می زنند

 

بعضی که پیش آینه ها آه می کشند

تدریجی اند و روز دگر زنگ می زنند

 

آیینه ها که فرصت دیدار قلب را

از دست می دهند کمی لنگ می زنند

 

دیوانه های شهر مگر عاقل اند که

روز وداع آینه آهنگ می زنند؟

 

سنگی کنار آینه ی مه گرفته بود

دیوانه های شهر چه دلتنگ می زنند!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:29  توسط علی محمدی  

 

 

در باغ گل های بهاری برگ پاییزیم

همناله با ابر بهاران اشک می ریزیم

 

در گریه از یعقوب هم سبقت گرفتیم

آغاز بی پایان رؤیایی غم انگیزیم

 

« مانند مرغان ققس دلتنگ می خوانیم »

گاهی قناری٬ گاه قمری٬ گه شباویزیم

 

در انتظاری نقره ای با ماه و با دریا

فانوس چشمان را به دوش شب می آویزم

 

چشم انتظار قاصدک تا صبح می مانیم

از شوق دیداری دوباره جام لبریزم

 

مانند مرغان قفس دلتنگ می خوانیم: فاضل نظری

در جریان کمبود یک هجا در مصراع اول بیت دوم هستم! 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:21  توسط علی محمدی  

 

 

بين زمين و آسمان من گير كردم

من سال ها با غم دلم را سير كردم

 

روزي قطار زندگي در ايستگاهي

در انتظارم بود امّا دير كردم

 

لنگر كشيد و دور شد كشتي عمرم

در حسرت دريا خودم را پير كردم

 

از ابتدا هم اشتباه من همين بود

كه عشق را بازيچه ي تقدير كردم

 

زنداني ام زنداني سلّول ترديد

بين زمين و آسمان من گير كردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 11:20  توسط علی محمدی  

 

 

روزم چو شب سیاه و دلم تار ِ تار ِ تار

با من بشین و گریه کن ای ماه بی قرار!

 

امروزه عشق بیشتر از یک دروغ نیست

چشمان راستگوی تو را با دغل چه کار؟!

 

لنگر بگیر گوشه ی قلبم که بشنوی

شب گریه های ممتد این قلب بی قرار

 

شاید بپرسی از چه کسی شکوه می کنم

دلگیرم از تو٬ از خودم٬ از دست روزگار

 

دل بسته ام به صبح تماشای چشم تو

صبحی که می رسد پس از این شام های تار

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 11:23  توسط علی محمدی  

 

 

نیلوفر گیسوی تو پیچید به جانم

آری! تبر عشق بریده است امانم

 

بگذار بگویم همه ی حرف دلم را

این بار که لکنت نگرفته است زبانم

 

مرداب تعفّن زده ای بودم و حالا

با عشق تو سیّال ترین رود جهانم

 

من با الف الفت تو انس گرفتم

این است که طوفان شده در روح و روانم

 

این کشتی عشق است روان بر دل دریا

بر عرشه ی این کشتی چوبین ملوانم

 

چون بارش بی وقفه ی باران زمستان

پژواک صدای تو رسد از ضربانم

 

خاکستری از آتش این عشق زمن ماند

با این همه چون کوه غمی در فورانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:17  توسط علی محمدی  

 

 

 

از اضطراب رسیدن پر است جاده ی عشق

چه باک باشدش از غم دگر فتاده ی عشق؟

 

هنوز فلسفه ی درد را نفهمیدم

مگر تو یاد دهی با زبان ساده ی عشق

 

من اختیار خودم را به عشق می سپرم

به باد می دهد آخر مرا اراده ی عشق

 

دلم به شعله ی عشق تو آشنایی داشت

که عاشقت به وجود آمد این براده ی عشق

 

هنوز شاه غمت نیستم در این شطرنج

اگرچه مات رخ توست این پیاده ی عشق

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:9  توسط علی محمدی  

 

 

گل های یاس باغچه پژمرده است٬ آه!

اسب جوانی ام به زمین خورده است٬ آه!

 

پروانه نیز نیست اگر شمع زنده نیست

پروانه سال هاست که افسرده است٬ آه!

 

از شاخه های خشک درختم سؤال کرد

ـ : آن باد٬ برگ سبز تو را برده است؟

                                                         ـ : آه!

 

تابوت عشق شانه ی من را گزیده است

جای کبودی است که بر گرده است٬ آه!

 

آتش به خرمنم نزن ای آذرخش پیر!

این مرد٬ سال هاست ز غم مرده است٬ آه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:4  توسط علی محمدی  

 

 

ماه من دست تکان داد به یکباره و رفت

گره انداخت به کار من بیچاره و رفت

 

سیب زردم هوس سرخ شدن در سر داشت

از روی شاخه ای افتاد به یکباره و رفت

 

باز افسون شده با شعبده ی عقل٬ دلی

عشق٬ تن داد به این جادوی امّاره و رفت

 

شیشه ی بخت فرود آمد و هر تکّه ی آن

خنجری بود که زد بر جگر پاره و رفت

 

دلم از زلزله ی عشق٬ دلی ویران بود

پشت پا زد به امید من ِ آواره و رفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 10:57  توسط علی محمدی  

 

 

روا مدار که من ذرّه ذرّه جان بدهم

برای دیدن تو باز هم زیان بدهم

 

چگونه صبر کنم این بلای جاری را؟

دوباره پیش خدا تن به امتحان بدهم؟

 

مخواه بگذرم از آسمان چشمانت

و سرنوشت تو را دست این و آن بدهم

 

مگو که سینه ی خود را دوباره بشکافم

و جای زخم غمت را به دل٬ نشان بدهم

 

گناه من فقط این بود: عاشقی ... و همین!

چطور این نفس خسته را امان بدهم؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:51  توسط علی محمدی  

 

 

 

آهم گرفت دامن خورشید و ماه را

ای دل! بسوز ریشه ی این گونه آه را

 

باور نداشتم که تو من را رها کنی

باور نداشتی بکشم این تباه را

 

یخ بسته اند مردم این شهر بی گمان

باید بجویم از نو خودم راه و چاه را

 

با رعد و برق عشق تو دل تکّه تکّه شد

دیگر چه ارزشی است تماشای ماه را؟

 

امشب دوباره بی تو به بن بست می رسم

انجام می دهم شب آخر گناه را

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:46  توسط علی محمدی  

 

 

 

 

بازی تقدیر مرا زیر و زبر کرد

باز مرا روزگار دست به سر کرد

 

سهم من از عشق فقط خون جگر بود

عشق٬ فقط عشق مرا خون به جگر کرد

 

گفتم: از این قلب کمی عشق طلب کن

در جواب عشق من امّا و اگر کرد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 14:8  توسط علی محمدی